لطفا تا بارگذاری کامل صفحه منتظر بمانید
از شکیبایی شما متشکریم

داستانک مهدوی

مهدی نامه بازدید 464

داستانک مهدوی

داستانک مهدوی


ده شب، مهمان حرم سامرا شده بود.
شب ها در حرم می ماند.
شب آخر، شب جمعه، خیلی دعا خواند. 
خیلی التماس کرد.
با پافشاری و اصرار، اذن دیدار خواست.
بعد از نماز صبح، رفت به سرداب مقدس.
 هوا هنوز تاریک بود.
با خودش شمع آورده بود،اما دید که صحن سردابه مقدس روشن است.
خبری از چراغ نبود.
 آقایی بزرگوار، نشسته بود نزدیک صفّه. 
جلوتر از آن آقا، ایستاد به نماز و دعا.
آل یاسین و ندبه خواند.
رسید به این فراز که «و عرجت بروحه إلی سمائک».
شنید از آن آقا که:این جمله از ما نرسیده.
 بگو: «و عرجت به إلی سمائک»؛هیچ وقت هم جلوتر از امام خودت نایست!
علامه میرجهانی، ندبه خوانی اش را به آخر رساند.
وقتی به سجده رفت، سوال ها سراغش آمدند:چرا سرداب، بدون هیچ چراغی، روشن بود؟!
آن آقا چرا گفت این جمله از «ما» نرسیده؟چرا فرمود: بر «امام خودت» پیشی نگیر؟
 فهمید که التماس ها جواب داده.دعایش مستجاب شده بود.
سر از سجده برداشت، تا دامان امامش را بگیرد.
اما سرداب تاریک بود و جز او، کسی آنجا نبود.


شيفتگان حضرت مهدى علیه السلام، ج 1، ص239.
#داستانک_مهدوی
#سبک_زندگی_مهدوی

کانال التجا @elteja

منبع :

مجله علمی پالیک

برای دیدن این متن در موبایل از این بارکد استفاده کنید

مقالات مشابه