لطفا تا بارگذاری کامل صفحه منتظر بمانید
از شکیبایی شما متشکریم

دکتر نعمت الله شهرستانی پدر زنبورداری ایران

مشاهیر بازدید 1553

دکتر نعمت الله شهرستانی پدر زنبورداری ایران

دکتر نعمت الله شهرستانی پدر زنبورداری ایران

نحل منفرد: در غرب پرکاربرد ترین و مهم ترین کتاب منتشر شده در یک حرفه را " انجیل" فعالین آن حرفه می گویند. از این منظر کتاب " زنبور عسل و پرورش آن " اثر دکتر نعمت الله شهرستانی را باید " انجیل زنبورداران ایرانی " نامید. این کتاب که بیش از 20 بار تجدید چاپ شده یک کتاب جامع علمی- آموزشی است که با نثری شیوا ، سلیس و روان نوشته شده. در ادامه می توانید گفتگوی نحل منفرد با صاحب این اثر ارزشمند را بخوانید.



نحل منفرد: بسم الله الرحمن الرحیم. آقای دکتر شما برای زنبوردار ایرانی نیاز به معرفی ندارید اما از آنجا که این معرفی از زبان خود شما برای ما شیرین است لطفاً خودتان را برای خوانندگان ما معرفی بفرمایید؟
نعمت الله شهرستانی: بنده نعمت الله شهرستانی هستم. تحصیلات دانشگاهم را در آلمان ، در شهر بن انجام دادم. آنجا دکتر کشاورزی ، متخصص در پرورش زنبور عسل و ماهی شدم. آمدم ایران و با زحمت بالاخره توانستم کار پیدا کنم. در وزارت کشاورزی بودم. در آن زمان کادر زنبور عسل وزارت کشاورزی تشکیل می شد از یک نفر. آرام توماسیان . او هم هیچ چیز از زنبور نمی دانست. از همان ساعت اول تمام زورش این بود که من را بیرون کند. می خواست در آنجا تنها باشد. بالاخره در همان اتاق برای من میز و صندلی گذاشتند.


نحل منفرد: در تهران؟
نعمت الله شهرستانی: بله در تهران ، همکاران هم می آمدند در همان اتاق و می نشستند و صحبت می کردند. روزها موقع ورود یک امضاء می دادم و وقتی می خواستم خارج شوم هم یک امضاء دیگر. می نشستم آنجا و کرم علی هم چای می آورد و می خوردیم و با هم گپ می زدیم. یکی از زنش می گفت دیگری از پسرش می گفت و آن دیگر از دخترش. به هر حال سه ماهی این وضعیت را تحمل کردم. آخر جوش آوردم. رفتم پیش مدیر کل . تا آن موقع من سه ماه آنجا بودم هرگز پیش مدیر کل نرفته بودم. این که رفتم تعجب کرد و گفت: بله آقای دکتر چه خبره . گفتم: بیست و چند سال تحصیل . از این کشور به آن کشور رفتن . شبها بی خوابی کشیدن. زیر دست این و آن کار کردن. زیر دست استادها کار کردن. آن همه نیش خوردن نتیجه اش باید این باشد که من روزی دو تا امضاء بدهم و دوستان بیایند اینجا و حرف بزنند. اینها از هر رشته ای حرف می زنند به جز رشته تخصصی خودشان. گفت: اینجا ایران است. گفتم: خب می دانم که ایران است. اما آخر اینطور هم نباید باشد. گفت: فکر آنجا را از سر به در کن. گفتم : من هرچه یاد گرفتم به این آرزو بود که به ایران بیایم و بین مردم نشر بدهم تا یکی اینجا از آن به نوایی برسد. به نانی برسد. اینطور که عملی نیست. من تا آخر عمر بیایم و روزی دو تا امضاء بدهم و بنشینم و حرف بزنم ، نتیجه ای ندارد. پیشرفتی در بین نخواهد بود. گفت : چه می خواهی؟ گفتم:کار. می خواهم کار کنم و چیزی که یاد گرفتم نشر دهم. گفت : حیدرآباد می روی؟ گفتم: من مدت ها است که ایران نبوده ام. نمی دانم که حیدرآباد کجاست و چه امکاناتی به من می دهید. گفت: حیدرآباد 5 کیلومتر بعد از کرج است. (حالا البته آنجا جزئی از کرج شده است.)
نحل منفرد: بله وسط کرج است.
نعمت الله شهرستانی: بله گفت: 5 کیلومتر بعد از کرج است. آنجا ما یک دامپروری داریم پرورش گاو ،گوسفند ، بز ، مرغ همه اینها هست. یک استاد مدنی بود که چند تا کندو هم آنجا داشت و آن کندو ها همین طور رها شده و فقط یکی دو تایش باقی مانده است. گفتم: پس یک استاد زنبور عسل هم داشتید؟ گفت: تصدیق پایه شش هم نداشت. یک روز مدارکش را آوردم. گفتم: نشان بده که کجا شما دکتر هستید؟کجا لیسانس هستی؟ کجا دیپلم گرفتی؟ کجا کلاس شش را داری؟ نتوانست جواب بدهد گفت: دوستان محبت دارند به من استاد می گویند. به هر حال دو سه تا کندو آنجا هست برو آنها را ببین بعد بیا حرف بزنیم. تلفن کرد و راننده آمد. گفت: آقای دکتر شهرستانی را سوار کن و ببر حیدر آباد و بگو قسمت زنبور عسل را نشانشان بدهند.
در این فاصله رئیس پرورش زنبور عسل فهمید که من دارم می روم گفت :من هم می آیم. بعداً دیگران که با من دوست شده بودند گفتند: این آمده بود ببیند که تو چیزی نمی دانی و گزارش بدهد تا تو را بیرون کنند. به هر حال رفتیم آنجا و من را پیش کندوها بردند. در سی متری کندوها ماشین را نگه داشت. داخل ماشین نشست و شیشه ها را هم بالا برد. خرداد ماه بود و من پیراهن آستین کوتاه پوشیده بودم . رفتم جلو . آن دو کندو نامرتب بودند. حدود ربع ساعتی با آنها کار کردم. مرتب شان کردم و آمدم. ازش پرسیدم: چرا نیامدی کندو ها را ببینی؟ گفت: نیش می زنند! گفتم :این نیش ، این نیش ، این نیش ، اینها نیش! گفت: باد نمی کند؟ گفتم:یک ساعت از تهران تا اینجا آمدیم حالا یک ساعت هم باید برگردیم ، اگر باد کند می بینی! رفتیم تهران و نشانش دادم. گفت: باد کرد؟ گفتم : نه.
رفتم پیش مدیر کل . می خواستم بروم داخل، منشی گفت :آقای دکتر نروید جلسه با مدیران و رؤسای قسمت ها است. نروید قدغن است. به دروغ گفتم خود ایشان من را خواسته اند! گفت: آها ،پس بفرمایید. رفتم داخل. در را که باز کردم ، گفت : بله آقای دکتر چیه؟ گفتم: آمده ام که نیش ها را شما از بدنم بکنید. رفتم جلو. می کند و می شمرد: یک ، دو ، سه . خلاصه هفت نیش را کند. گفت: چند نیش آدم را می کشد. به مبالغه گفتم: پنج تا! گفت: پس حالا بایستی مرده باشی دیگر. گفتم: نه اما مواقعی هست که یک نیش هم انسان را می کشد.
وقتی نیش ها را کند خواستم بروم. گفت: نه همین جا بایست. نشاند من را و به حضار گفت: بودجه آزمایشگاه آقای دکتر شهرستانی را همین حالا معین می کنیم. به یکی گفت: دوازده هزار تومان را که برای فلان کار قول دادم دفعه آینده به تو می دهم. چهار هزار تومان از بخش دیگری کم کرد. سه هزار تومان از جای دیگر و یازده هزار تومان از بخشی دیگر . بالاخره آن روز 54 هزار تومان پول تهیه کرد.
نحل منفرد: برای بودجه آزمایشگاه در حیدر آباد؟
نعمت الله شهرستانی: بله آن موقع این خیلی پول بود. همان موقع ما یک خانه با 4 اتاق نزدیک دانشگاه با 26 هزار تومان خریده بودیم. 54 هزار تومان خیلی پول می شد. به هر حال گفت: برو به مرکز حیدر آباد یک جای مناسب معین کن. روز یک شنبه مهندس می آید. نقشه آزمایشگاه را هم بکش و به او بده. رفتم و جایی را معین کردم و هفته آینده آمدند و کار ساخت شروع شد. این اولین آزمایشگاه کشور ما بود.
نحل منفرد: فقط برای زنبور عسل؟
نعمت الله شهرستانی: بله فقط برای زنبور عسل.
نحل منفرد: این اتفاق در چه سالی بود آقای دکتر؟
نعمت الله شهرستانی: خرداد 1344 . این اولین آزمایشگاه زنبور عسل بود که به دوم نرسید. فقط اینجا در اتاق برق من برای زنبوردارها یک امکاناتی ایجاد کردم که شبیه آزمایشگاه است. حدود 3 میلیون تومان اثاثیه ای که مربوط به زنبور عسل بود و با خودم از آلمان آورده بودم هدیه کردم به اینها.



نحل منفرد: در آزمایشگاه حیدر آباد چه کار می کردید؟
نعمت الله شهرستانی: زنبوردارها می آمدند. آزمایشاتی می کردیم. یک هفته آنجا می ماندند. روزها می آمدند آنجا و آموزش می دادیم. در همانجا بود که به فکر نوشتن این کتاب افتادم. (اشاره به کتاب زنبور عسل و پرورش آن) شروع کردم به نوشتن و حالا این کتاب همه جا پخش شده است. این یک کتاب علمی است اما به زبان مردم. من کتاب علمی ای را در این حوزه نمی شناسم که 20 بار تجدید چاپ شده باشد. این کتاب تا به حال 20 بار تجدید چاپ شده است.
نحل منفرد: آخرین چاپ کی بوده؟
نعمت الله شهرستانی: پارسال یا پیرار سال اما الآن باید زیر چاپ بیست و یکم باشد. روش کار چاپخانه چندان جالب نیست. از چپ و راست کار می زنند و تمام سعیشان این است که با یک کتاب میلیونر بشوند. آخر بگزارید به مؤلفین کمک مادی بشود ، آنها زیاد به سمت شما می آیند. از این امکان برای رشد استفاده کنید. 15 درصد از قیمت کتاب را به مؤلف می دهند. تازه مثلاً می گویند 8 درصد از کتابهای چاپ شده ضایعات شده است و 5 در صد هم باید مالیات بدهیم و اینها را کم می کنند. در حالی که معلوم نیست مالیات را می پردازند یا نه. و در 3000 جلد کتابی که چاپ می شود آیا 240 عدد ضایعات است؟
نحل منفرد: آقای دکتر کجا به دنیا آمدید؟
نعمت الله شهرستانی: در رشت
نحل منفرد: در چه سالی؟
نعمت الله شهرستانی: دوم تیر ماه 1302 شمسی . نود و دو سالم است.
نحل منفرد: فرمودید تحصیلات دانشگاهیتان در شهر بن آلمان بوده است. چه سالی به آلمان رفتید؟
نعمت الله شهرستانی: در سال 1326 اول به فرانسه رفتم. دو سال پزشکی خواندم. سال اول را خواندم. سال دوم پدرم – حاج ابراهیم شهرستانی - فوت شد. او آدم متدینی بود . به من گفته بود که پزشکی بخوان و روزهای پنج شنبه مردم را مجانی مداوا کن که ثواب داشته باشد. من هم دو سال خواندم . وقتی او مرد با خود گفتم پزشکی خیلی ها می خوانند. پزشکی مردم را علاج می کند اما جیب مردم را پر نمی کند. آن موقع وضع اقتصادی مردم خیلی بد بود. گفتم: الآن مردم به نان احتیاج دارند اول باید آن را تهیه کرد ، این بود که تغییر رشته دادم. به آلمان رفتم و در آنجا رشته کشاورزی را شروع کردم.
نحل منفرد: پس رفتید آلمان و رشته کشاورزی خواندید. آن موقع در دانشگاه های آلمان گرایش زنبور عسل تدریس می شد؟
نعمت الله شهرستانی: در دانشگاه آزمایشگاهی بود به نام آزمایشگاه زنبور عسل و در آنجا مباحث مرتبط با پرورش زنبور عسل آموزش داده می شد. در ابتدای کتاب "زنبور عسل و پرورش آن " تصویر استادم در آن آزمایشگاه هست.
نحل منفرد: استاد گوتسه.
نعمت الله شهرستانی: گوتسه ، بله ، مرد بسیار خوبی بود. روز اول که آنجا رفتم ، کمی درس داد. بعد ما را برد کنار کندوها. نزدیک کندو دیدم زنبوری روی زمین افتاده و نمی تواند جایی برود. پرسیدم: چرا این پرواز نمی کند. گفت: اینها پرهایشان موقعی می تواند فعالیت کند که گرمای هوا 8 درجه یا بیشتر باشد. حالا هوا 4 درجه است . گول خورده و از کندو آمده بیرون ، عضلاتش فلج شده و نمی تواند برگردد. من دلم سوخت. آن را برداشتم و گذاشتم روی دستم. ها کردم تا گرم شد. به عنوان تشکر نیشش را در دستم فروکرد.
نحل منفرد: عجب
نعمت الله شهرستانی: یک ساعت بعد دستم تا آرنج باد کرده بود. شب 40 درجه تب کردم . شب بعد هم تب ادامه داشت. با این دست نمی توانستم غذا بخورم و با دست چپ می خوردم. این را استاد دید اما چیزی نگفت. من دو نفر از ایرانی ها را هم ترغیب کرده بودم که بیایند و با من همکلاس باشند تا در ایران تک نباشم. با هم بتوانیم یار باشیم. اینها هم چهار ، پنج جلسه ای آمدند و خیلی خوشحال بودند. یکی از این جلسات که کار می کردیم یک زنبور صورتم را نیش زد. به شدت باد کرد. وقتی درس تمام شد ، بیرون رفتیم. یکی از این دوستان که اصفهانی بود گفت: پدر آمرزیده من پدرم زنبوردار بود ، مادرم زنبوردار بود ، بیایم زنبورداری بخوانم ، نیش بخورم و به روز تو بیافتم؟ من دیگر نمی آیم. دومی رشتی بود و از خانواده سمیعی ها گفت: اگر مادرم بشنود که من با زنبور سر و کار دارم غش می کند. این شد که تنها ماندم. استاد هم که باد دست و صورتم را دید گفت: بهتر است شما زنبورداری نخوانید. چون کسانی هستند که با یک نیش مرده اند. گفتم: این تنها موردی است که از حرف شما اطاعت نمی کنم و ادامه می دهم. گفت: به هر حال من به شما گفتم. گفتم: بله شما گفتید و من اطاعت نکردم. ادامه دادم. بعد از دو سال یک روز در همان زنبورستان آزمایشگاه ، داشت با یک خانم زنبوردار صحبت می کرد که عکاس زنبور عسل آمد. من دستم را کردم توی زنبورها و یک مشت زنبور را کف دستم بالا آوردم و عکاس عکس من را گرفت. این عکس در کتاب هست. استاد یاد آن روز من افتاد و گفت: عجب جرأتی!
نحل منفرد: بله دیده ام اما تا همین حالا که شما گفتید نمی دانستم که عکس خودتان هست! پس شما به عنوان قسمتی از واحد های مرتبط با دامپروری دروس مرتبط با زنبور عسل را خواندید.
نعمت الله شهرستانی: دروس کشاورزی و دامپروری با هم ارائه می شد تا مقطع کارشناسی. بعد از آن 4 سال باید تخصص باغبانی را می خواندم. در این دوران باید دوره های یک ساله تخصص های دیگر را هم می خواندم. پرورش زنبور عسل ، پرورش ماهی و جنگل را انتخاب کردم. من برای انتخاب تخصص های مختلف گیلان را در نظر گرفتم. گیلان به این سه تخصص نیاز داشت. می دانید تالش یکی از مراکز زنبور عسل کشور است.
نحل منفرد: بعد از حیدرآباد کجا رفتید آقای دکتر؟ من آثار شما را از سیستان و بلوچستان و جاهای دیگر دیده ام و برایم جالب بود.



عکس از دانشگاه گیلان


نعمت الله شهرستانی: من از وزارت کشاورزی منتقل شدم به سازمان انرژی اتمی. اتم در خدمت کشاورزی. آنجا با تشعشعات آلفا ، بتا ، گاما و لاندا سر و کار داشتم. با استفاده از تشعشعات گاما نوع جدیدی از برنج را تولید کردم. هر بوتۀ برنج ده تا دوازده خوشۀ برنج دارد. برنجی که من تولید کردم تا 32 خوشه داشت.
در سازمان انرژی اتمی ما باید در پایان وقت اداری هر روز گزارش کار آن روز را می نوشتیم. شب ها از ساواک می آمدند و از گزارشات عکس برداری می کردند. وقتی من آن برنج را تولید کردم گزارشش را نوشتم. در آن وقت رئیس مستقیم من شخص گردن کلفتی بود که عضو سازمان بازرسی شاهنشاهی بود. بازرسی شاهنشاهی جایی بود که ساواکی ها فقط از آنها می ترسیدند. رئیس گزارش من را خواند و پیش من آمد و گفت: دکتر این چیز خوبی است. هفته آینده در پدافند مراسمی هست که اعلیحضرت به آنجا می آیند و ما می توانیم گزارش آن را ارائه کنیم. به رشت برو و نمونه های کشت شده را بیاور و آماده کن. من به رشت رفتم و نمونه ها را آوردم. روز معین ماشین لند روری داشت ، سوار شدیم و به محلی که شاه قرار بود بیاید رفتیم. آنجا یک غرفه به من دادند و من نمونه ها را مرتب چیدم و غرفه را آماده کردم. آن وقت به من گفت: بگو به اعلیحضرت چه می خواهی بگویی. من گزارشی را که آماده کرده بودم برایش خواندم. کلمات مبالغه آمیزی به آن اضافه کرد. من می گفتم " شاهنشاه آریامهر " گفت: باید بگویی " خدایگان شاهنشاه آریامهر ". به هر حال گفت: همه چیز را مرتب کن ظهر دنبال تو می آیم که با هم برویم برای ناهار. موقع ناهار آمد و گفت: یک بار دیگر گزارشت را بگو می خواهم نزد اعلیحضرت سلیس حرف بزنی. من هم یک بار دیگر گزارش را برایش ارائه دادم. گفت: خب برویم برای ناهار. سوار لندرور شدیم و به انرژی اتمی آمدیم و با چند نفر از دوستان نشستیم و غذا خوردیم. گفت : دکتر همین جا باش من دفتر کاری دارم. انجام می دهم و بر می گردم با هم برویم. نشستم ، پنج دقیقه ، ده دقیقه ، یک ربع ، نیم ساعت ، نیامد. رفتم پیش منشی اش گفتم: فلانی چه شد. گفت: رفت به پدافند. فهمیدم اینکه می گفت: گزارشت را دوباره بخوان تا ببینم سلیس می خوانی یا نه ، می خواست خودش یاد بگیرد و گزارش را بدهد.
نحل منفرد: گزارش شما را گرفت ، تغییر داد و به نام خودش ارائه کرد؟
نعمت الله شهرستانی: گزارش من را گرفت و برد ارائه کرد و برگشت و من جیک هم نزدم. می دانستم که اگر حرفی بزنم نتیجه اش پنج سال زندان است. چون دستش به این کارها می رسید. بعد از یکی دو هفته دیدم شاه یک بنز آخرین سیستم به اش هدیه کرده است.
نحل منفرد: عحب به خاطر نتیجه تحقیقات شما.
نعمت الله شهرستانی: بله ، جیک هم نزدم. البته این انسانیت را داشت که هر جا من را می خواست بفرستد با همان ماشین بنز می فرستاد. با دیگران این کار را نمی کرد اما با من این طور بود.
در آنجا بودم تا انقلاب شد. من دیدم هیچ کاری در سازمان نیست. دیدم می آییم می نشینیم گپ می زنیم و می رویم خانه. کارها همه خوابیده بود. رئیس دانشگاه زاهدان آمده بود آنجا و با یکی از همکاران صحبت می کرد. ضمن صحبت ها او به من گفت: ایشان رئیس دانشگاه سیستان و بلوچستان هستند. از من پرسید: میل دارید به دانشگاه زاهدان بیایید؟ گفتم: کار هست؟ می شود آنجا کار خاصی انجام داد؟ گفت: خیلی زیاد. دانشجو داریم و می توانید کار کنید. گفتم : بسیار خوب حاضرم ، بله. اگر کار باشد حاضرم. کار را درست کرد و من رفتم آنجا. رئیس دانشکده کشاورزی شدم.
آنجا چه کار کردم؟ روزی یکی از دوستانم که خودش اهل زابل بود گفت: دکتر برویم زابل و اطراف دریاچه هامون دوری بزنیم. خب رفتن به اطراف دریاچه هم که خوب است. گفتم: برویم. روز جمعه با ماشین به زابل رفتیم و گشتی زدیم. در زابل قبرستان شهر را که می دیدی از انسانیت ات خجالت می کشیدی. وسعت قبرستان پنج ، شش برابر شهر بود! گفتم: چرا این طور است. گفت: بر اساس آماری که اداره آمار داده است سن متوسط در ایران 69 سال است، اینجا سن متوسط 23 سال است.
نحل منفرد: عجب
نعمت الله شهرستانی: گفتم: آخر چرا؟ گفت: مالاریا. گفتم: مالاریا دارند؟ گفت: خیلی زیاد همه دارند! با هم که قدم می زدیم شخصی را نشان داد و گفت: این صیاد اینجاست اینجا فقط همین یک صیاد را دارد. صدا زد: علی ، علی. علی آمد و نشستیم و کمی حرف زدیم. گفتم: اینجا زندگیت خوب هست؟ گفت: اینکه می بینید زندگی من است. یک چادری بود که در قسمت بالا سه چهارم آن پاره شده بود و رفته بود. این نشسته بود آنجا با دو تا بچۀ سه چهار ساله. یک دختر و یک پسر. پسر کاملاً لخت ، دختر هم فقط یک شورت پوشیده بود. گفت: این زندگی من است. گفتم: ماهی می گیری. گفت: ده بیست تا ماهی در هفته می توانم بگیرم. حدود چهارده تایش را که بایستی بخوریم. پنج شش تایش را می فروشم و با پول آن باید زندگی کنم. رفتیم تا سوار قایقی که از نی درست می کنند بشویم. نام این قایق ها توتن است. سوار شدم. فقط شاید چند متری توتن را حرکت داده بود که فریاد کردم: برگرد ، برگرد ، برگرد. من تا ده دقیقه سرفه می کردم و از دهان و بینی ام پشه بیرون می آمد. اینقدر آنجا پشه داشت. گفتم: اینها شما را اذیت نمی کند؟ گفتند: مالاریا همین است دیگر. ما پشه بند می زنیم. اینها وقتی می آیند گرسنه اند و بدنشان باریک است. از توری پشه بند عبور می کنند. نمی گذارند تا صبح بخوابیم. بعد ما را نیش می زنند و چاق می شوند. و دیگر نمی توانند بیرون بروند. روی توری آنها را می کشیم . تعدادشان آنقدر زیاد است که هفته ای یک بار باید پشه بند را بشوییم.
گفتم: اینجا شیشه دارید. گفتند: چه کار می خواهید کنید. گفتم: از آب می خواهم نمونه بردارم. دوستم گفت: اینجا که نیست بیا برویم زابل یک نوشابه بخوریم و شیشه اش را بیاوریم. همین کار را کردیم و از آب نمونه گرفتم. بعد رفتم به استانداری پیش استاندار سیستان و بلوچستان. گفتم: در هامون می شود ماهی تولید کرد. اگر به من امکانات بدهید من این کار را می کنم. گفت: چهارصد هزار تومان بودجه دارم این را می توانم به شما بدهم. گفتم: همین را بدهید. با چهارصد هزار تومان توانستم دو تا استخر بکنم به طول 25 متر و عرض 8 متر. چهارصد هزار تومان تمام شد. رفتم دوباره پول بگیرم دیدم استاندار عوض شده است. به استاندار جدید گفتم ، گفت: کار خیر است ، پول می دهیم. فقط بگذارید بودجه ما از تهران بیاید. گفتم کی می آید. گفتند: اواخر همین هفته باید بیاید. چندین هفته گذشت و بودجه نیامد. دیگر من باید به سوئد می رفتم. همسرم سوئدی بود و باید به او سر می زدم.


رفتم به سوئد و آن آب را هم با خودم بردم. آنجا دادم تجزیه کردند و نتیجه اش را دیدم. با استاد آلمانی که نزد او تخصص پرورش ماهی را گذرانده بودم تلفنی صحبت کردم. اوضاع را برایش شرح دادم. گفت: اینطور نمی شود بیا اینجا تا مفصل با هم صحبت کنیم. به آلمان رفتم. به او گفتم: یک ماهی می خواهم که رشدش سریع باشد ، گوشتش خوش مزه باشد و تخم پشه را هم بخورد. می دانید که پشه روی آب تخم می گذارد. گفت: این یکی از همان ماهی هایی است که تو با آن کار کرده ای. گفتم کدام و اسمش را گفت که البته اسم آن را الآن فراموش کرده ام. ماهی ای بود که اصلش از چین بود. از کشور چین آن را آورده بودند. پول 20 هزار ماهی یک روزه را به اش دادم. گفتم: هر وقت من تلفن کردم آن را به ایران بفرست. کمی هم غذای ماهی که برای سنین اولیه رشد آن بود هم گرفتم ، پول اضافه بار آن را دادم و با خودم آوردم. آمدم و استخر ها را آب انداختم. بعد تلفن کردم که آنها را بفرست. فرستاد به مهرآباد. طوری فرستادند که پنج شنبه به مهرآباد برسد. چرا که هواپیما به زابل فقط جمعه ها می رفت. زاهدان همه روزه پرواز داشت اما زابل فقط جمعه ها پرواز داشت. فرستاد و من آنها را آوردم و تغذیه کردم و بزرگ کردم تا به اندازه یک کف دست رسید. آنها را ریختم در هامون.
هرکس شاید بتواند ماهی را پرورش دهد و در محیط طبیعی رها کند ، اما همیشه نمی تواند موفق باشد. این کار نیاز به روش های خاصی دارد تا ماهی بتواند خودش را با محیط جدید تطبیق دهد. این کار مصادف بود با زمانی که خودم گرفتار خون ریزی شده بودم. از بینی ام مرتب خون می آمد.
نحل منفرد: مالاریا گرفته بودید؟
نعمت الله شهرستانی: خیر فقط خون ریزی بود. خیلی وقت ها موقع خواب دچار خون ریزی می شدم و دشک و بالش ، همه خونی می شد. به دکتر مراجعه کردم. یکی دو بار دارو داد. بعد از من پرسید تو اهل کجا هستی؟ گفتم اهل گیلان. گفت: این داروها به کار تو نمی خورد. باید برگردی! گفتم: چرا باید بازگردم؟ گفت: شما آنجا صد در صد هوای اشباع شده دارید. اینجا رطوبت هوا 5 تا 6 درصد است. اگر این اتفاق برای بدن تو نیافتد عجیب است. گفتم: یک همشهری در اینجا دارم چرا او این مشکل را ندارد؟ گفت: شخص با شخص فرق دارد جدار بینی شما نازک است و نمی توانید این وضع را تحمل کنید. راه نجاتت این است که به رشت برگردی. دکتر نوشت و من خود را به رشت منتقل کردم.
نحل منفرد: آقای دکتر این دوران چقدر طول کشید؟
نعمت الله شهرستانی: چهار پنج سالی بود.
نحل منفرد: پس چهار پنج سال رئیس دانشکده کشاورزی دانشگاه زاهدان بودید.
نعمت الله شهرستانی: بله ، بعد از چند سال یکی از اشخاصی که با هم روی ماهی ها کار می کردیم را در تهران دیدم. گفتم: وضع ماهی ها چطور شد. گفت: امسال دویست تن ماهی به مشهد فرستادیم. دویست تن هم به زاهدان فرستادیم و همین مقدار هم مردم روستاهای اطراف صید کرده اند و خورده اند.
نحل منفرد: از همان ماهی هایی که شما وارد کردید و پرورش دادی؟
نعمت الله شهرستانی: بله در آنجا از قبل هم ماهی وجود داشت ولی خیلی کم. بعد هم چند سالی قبل از آن یک مقدار از آن ماهی ها را آورده بودند به تهران و به عنوان ماهی سفید فروخته بودند و هر کس خورده بود مسموم شده بود.
نحل منفرد: پس احتمالاً مشکل مالاریا هم در آنجا حل شد؟
نعمت الله شهرستانی: گفتند که دیگر بدون پشه بند می خوابیدند و همان ماهی ها تخم پشه ها را خورده بودند.
نحل منفرد: البته آقای دکتر چند سالی است که دیگر هامون از بین رفته است.
نعمت الله شهرستانی: این ماهی ها از بین نمی روند.
نحل منفرد: دیگر آبی نیست آنجا کویر شده است.
نعمت الله شهرستانی: با وجود این آنها از بین نمی روند. این ماهی ها تا سرشاخه های رود هیرمند تا بالای کابل رفته و در آنجا هنوز زنده اند. اگر روزی آب به دریاچه هیرمند بیاید تعدادی از این ماهی ها با آب خواهند آمد. کافی است تنها پنجاه تا از آنها بیایند. ضریب ازدیاد این ماهی خیلی بالا معادل 400 هزار است. یعنی یک ماهی وقتی تخم می گذارد حداکثر تا 400 هزار تخم می گذارد. بنا بر این این ماهی با ضریب ازدیاد بالایی که دارد برای همیشه هست.
نحل منفرد: آقای دکتر در آن سالها خودتان هم زنبورداری می کردید؟
نعمت الله شهرستانی: بله خودم هم زنبور داشتم.
نحل منفرد: در کجا ، چه کار می کردید؟
نعمت الله شهرستانی: یک محلی هست به نام ایلیکا در جاده کرج-چالوس . در سمت راست از جاده باید خارج شوید و چند کیلومتری را طی کنید تا به آنجا برسید. آنجا آب و هوای خوبی دارد. زنبوردارها فهمیدند که من به آنجا می روم. یک دفعه آمدم دیدم که اوه ، شاید دو هزار کندو در اطراف زنبورهای من مستقر شده بودند. زنبوردارها بین خودشان گفته بودند: شهرستانی کندوهایش را جای بد نمی برد. هرجا که هست بهتر است ما هم به همانجا برویم. خلاصه من را تعقیب کرده بودند و جای زنبورها را یاد گرفته بودند.
نحل منفرد: آقای دکتر به گیلان که آمدید به چه کار مشغول شدید؟
نعمت الله شهرستانی: تدریس در دانشکده کشاورزی. مدتی هم رئیس گروه و معاون دانشکده بودم. همین جا هم زنبورها را آوردم و دانشجو ها را آموزش می دادم.
نحل منفرد: چه سالی بازنشست شدید؟
نعمت الله شهرستانی: سال 1375 بازنشست شدم.



عکس از دانشگاه گیلان


نحل منفرد: آقای دکتر چه شد که به سوئد رفتید؟
نعمت الله شهرستانی: والا ، زنی گرفتم ، زن سوئدی.
نحل منفرد: در همان سالها که آلمان بودید ازدواج کردید؟
نعمت الله شهرستانی: نه ، آمدم ایران و اینجا اذیتم کردند. یک مدیر کلی در دامپروری آمد که رفتار موهنی با من کرد. من گفتم: مردشور پولی را ببرد که برای به دست آوردنش باید زیر دست این طرز آدم بود. ماجرا این بود: زمانی که من استخدام شدم بعد از یک ماه شخص دیگری با مدرک شبیه به من استخدام شد. من با 1000 تومان حقوق ماهانه و او با 2500 تومان. رفتم پیش رئیس گزینش و گفتم: من دکتر هستم و او هم دکتر است چرا من را با هزار تومان استخدام کرده اید و او را با دو هزار و پانصد تومان؟ گفت: برای او سه تا سناتور تلفن کرده اند ، تو یکی بیاور تا حقوق تو را مثل او کنم. گفتم: نداشته باشم چی؟ گفت: همین است که هست و ضمناً چیزی را به شما بگویم آقای دکتر: آسان ترین کاری که ما اینجا می توانیم انجام دهیم این است که حکم کسی را باطل کنیم. هیچ کس هم نمی تواند به ما بگوید بالای چشمت ابرو.
همین آقای نورچشمی رئیس مرکز حیدر آباد شد که من آنجا بودم. شبها تا صبح به آنجا می آمدند و می نشستند و قمار بازی می کردند. صبح هم با چشمان خواب آلود می آمد و با همه دعوا می کرد. بودجه آنجا را هم می دزدید و به زنش داد تا به حسابش در آمریکا واریز کند. آن زن هم در آخر پول ها را برداشت و برایش از آمریکا طلاق نامه را فرستاد. آخر من برای شاه نامه نوشتم . حکم آمد و او از خدمت دولت برای همیشه اخراج شد. بعد از انقلاب یک بار من را در تهران دید. عینک زد تا من او را نشناسم ، اما شناختم. گفتم: احوال آقای دکتر ؟ دست و پایش را گم کرد. گفت: خیلی ممنون. من آن زن را طلاق دادم ها!
نحل منفرد: خب این ماجرا با همسر سوئدی گرفتن شما چه ارتباطی داشت؟
نعمت الله شهرستانی: من این خانم را از قبل می شناختم. در دانمارک او را دیده بودم. نامه ای نوشته بود و من را به آنجا دعوت کرده بود. این هم زمان با ماجرای این مدیر کل بود که بسیار من را آزرده بود. وقتی دیدم وضعیت اینطور است با خود گفتم به آنجا بروم. خلاصه رفتم و ازدواج کردیم .در بهترین دانشگاه آنجا در قسمت ژنتیک کار پیدا کردم. سوئد در زمینه ژنتیک در دنیا اول است. " لینه " کسی است که کار ژنتیک را دویست سال پیش شروع کرده است. اما نتوانستم از ایران دل بکنم. شعری هم در این زمینه گفته ام که برایتان می خوانم:
مرشد به بنده گفت: برو ترک عشق کن
این جای زور نیست برادر ، نمی کنم
دانم کنار پیر مغان جای دولت است
من ترک خاک بوسی کشور نمی کنم
باغ بهشت و پرچم طاووس و قصر و حور
با سبزی زیبای شهر رشت برابر نمی کنم
نحل منفرد: احسنت. پس شما زندگی خیلی سختی داشته اید در ایران کار می کردید و همسرتان در سوئد بودند؟
نعمت الله شهرستانی: بله در اینجا کار می کردم و در تعطیلات به آنجا می رفتم.
نحل منفرد: همسرتان هیچ وقت به ایران نیامدند؟
نعمت الله شهرستانی: خیر مشغله ی کاری زیادی داشت و نیامد.
نحل منفرد: اسم همسرتان چه بود؟
نعمت الله شهرستانی: شارلوت یونگ تل.
نحل منفرد: الآن هم در سوئد زندگی می کنید؟
نعمت الله شهرستانی: بله من در سوئد زندگی می کنم و ایشان سوم ژانویه 2013 فوت شدند.
نحل منفرد: خدا ایشان را رحمت کند.
نعمت الله شهرستانی: اما چرا در سوئد زندگی می کنم؟ من دوبار سکته مغزی کردم. یک بار در سوئد و یک بار در ایران. در سوئد وقتی به هوش آمدم پنج نفر پزشک متخصص بالای سرم بودند تا من را به هوش بیاورند. هیچ پولی هم از من نگرفتند. خدمات درمانی آنجا مجانی است. این مال سوئد . اینجا که بیدار شدم. در همین اتاق افتاده بودم. چشمم را که باز کردم دیدم یک پسر بچه بالای سرم ایستاده و یک گوشی هم دور گردنش است. گفتم: شما پزشک هستید؟ گفت: نه من کارمند اداره بهداری هستم. من را فرستاده اند تا شما را به حال بیاورم. گفتم: به حال آوردی!؟ ببینید این ، با آن. مقایسه نمی شود کرد. آنجا برای انسان ارزش قائلند. آن رئیس بهداری ای که چنین کسی را فرستاده واقعاً باید از شغلش برکنار شود.
نحل منفرد: آقای دکتر غیر از کتاب " زنبور عسل و پرورش آن " کتاب های دیگری هم نوشته اید؟
نعمت الله شهرستانی: نه تا کتاب نوشته ام.



نحل منفرد: اسم های آنها را می فرمایید؟
نعمت الله شهرستانی: اول " از زندگی زنبورها " این ترجمه است. این کتاب در سال 1973 برنده جایزه نوبل شده است. من وقتی دیدم این کتاب برنده جایزه نوبل شد ، تعجب کردم. زنبور به این کوچکی چه هست که بزرگترین جایزه علمی جهان را به کتابی با موضوع آن اختصاص دهند. وقتي اين كتاب را خواندم واقعاً از آزمایشاتی که پروفسور " کارل فون فریش " انجام داده و شرحش را در کتاب آورده است متحير شدم. مگر مغز انسان چقدر توانايي دارد؟
نحل منفرد: بله واقعاً ايده هاي نوئي را به كار بسته اند.
نعمت الله شهرستانی: اين كتاب و كتاب " اطلس زنبور عسل " و " زنبور عسل و پرورش آن " در مورد زنبور عسل است. كتاب ديگري كه دارم " ميوه هاي دانه ريز " است. كتاب هاي ديگر " اصول كشاورزي " و " اصول باغباني " هستند. هفتم كتاب " زيباترين پارك هاي جهان " هشتم كتاب " گائوك " ،‌گائوك یک افسر آلماني بود كه همه جا به عنوان مشاور در كنار ميرزاكوچك خان جنگلي حضور داشت. وي شخصي بود كه در كودكي 9 سال در ايران زندگي كرده بود. دانشگاه جنگ آلمان را گذرانده بود. بعدها در جنگ جهاني اسير روس ها شد و آنها وي را براي مترجمي به ايران آوردند. وقتي ميرزا را ديد از دست روس ها فرار كرد و به ميرزا پيوست.


نحل منفرد: گائوك مسلمان بود؟
نعمت الله شهرستانی: خير مسلمان نبود.
نحل منفرد: مسلمان نبود اما در كنار ميرزا جنگيد و با او ماند و كشته شد ! انگيزه اش چه بود؟
نعمت الله شهرستانی: كشته نشد و احتمالاً توسط يك پلنگ خورده شد. او در ايران مدرسه رفته بود. با بچه هاي ايراني بازي كرده بود. تاريخ ايران را خوانده بود. به تاريخ ايران علاقه مند بود و ضمناً كمك به كشور خودش هم مي كرد. تنها راهي كه انگليس ها براي روس ها اسلحه می فرستادند از طريق ايران بود. او به كمك ميرزا اين راه را قطع كرد. تا اسلحه ها مي رسيد حمله مي كردند و اسلحه ها را مي گرفتند.
نحل منفرد: يعني مشاور ميرزا بود؟
نعمت الله شهرستانی: همه كاره ي ميرزا بود. ميرزا چند توپ از روس ها به غنيمت گرفته بود و نمي توانستند آنها را مونتاژ كنند. يكي هم آمد و مونتاژ كرد و توپ از عقب شليك كرد. به گائوك گفت اگر بتواني آن را مونتاژ كني يك گوسفند به تو مي دهم. ميرزا در جلسه نشسته بود كه وي با فون پاشن كه اتريشي بود توپ را مونتاژ كردند و صداي شليك آن آمد. ميرزا گفت: بره را باختم.



نحل منفرد: كتاب نهم شما چه بود؟
نعمت الله شهرستانی: كتاب نهم " حلبچه " است.
نحل منفرد: در مورد بمباران هاي شيميايي حلبچه مطلب نوشته ايد؟
نعمت الله شهرستانی: بله بمباران های شیمیایی آنجا و جاهاي ديگر. من آمار هاي بالايي را كه توسط روزنامه هاي سوئدي در مورد تعداد قربانيان حملات شيميايي صدام به ايران هست دارم.
نحل منفرد: " حلبچه " آخرين كتاب شماست؟
نعمت الله شهرستانی: بله و حالا مشغول هستم تا كتاب " گائوك " را به آلماني ترجمه كنم تا در آلمان منتشر شود. من در دانشگاه بن تحصيل مي كردم. دانشگاه بن همان دانشگاهي است كه اینشتين آنجا تحصيل كرده است. گائوك هم يك شخص آلماني بوده است. به همين دليل علاقه دارم تا اين كتاب به زبان آنها ترجمه شود.
نحل منفرد: خب آقاي دكتر برگرديم به كتب شما در زمينه زنبور عسل. مد نظر من بيشتر از بقيه كتاب " زنبور عسل و پروش آن " است. در غرب اگر كتابي آنقدر كارآمد باشد كه همه اعضاء يك حرفه آن را داشته باشند به آن انجيل اعضاء آن حرفه مي گويند. به نظر من اين كتاب شما انجيل زنبورداران ايراني است.
نعمت الله شهرستانی: در سخنراني اي كه در دانشگاه اصفهان داشتم يك نفر آنجا بلند شد و عين همين حرف را زد. بلند شد و گفت ما زنبورداران هر چه داريم از كتاب شما داريم.
نحل منفرد: بله مثلا من خودم كه زنبوردار بودم از سال 75 تا به امروز اين كتاب هيچ وقت از من جدا نشده است. اين كتاب كه مي بينيد دومين جلد از آن است كه دارم. اولي را اينقدر با خود همراه بردم كه همه كاغذهايش از بين رفت. اين هم آنقدر مانده كه كاغذ هايش زرد شده است اما همواره به آن مراجعه مي كنم. به همين دليل من فكر مي كنم كه كتاب شما انجيل زنبورداران ايراني است. خيلي ها از آن استفاده كرده اند و از اين حيث مي توان گفت: شما استاد زنبورداران ايراني هستيد.
نعمت الله شهرستانی: خواهش مي كنم.
نحل منفرد: بنده هم واقعاً به عنوان عضو كوچكي از خانواده زنبوردارها از شما تشكر مي كنم.
نعمت الله شهرستانی: خواهش مي كنم.
نحل منفرد: آقاي دكتر چقدر طول كشيد كه اين كتاب را تأليف نماييد و اولين بار چه سالي منتشر شد؟
نعمت الله شهرستانی: يك سال طول كشيد و اولين بار سال 58 اين كتاب منتشر شد. البته در ابتدا مطالبش خيلي كمتر از حالا بود و بعداًََ در چاپ هاي بعدي به آن افزوده شد.
نحل منفرد: آقاي دكتر شما ادبيات هم خوانده ايد؟ چطور نثر شما اينقدر زيباست؟
نعمت الله شهرستانی: زيباست؟
نحل منفرد: بله به نظر من بسيار شيوا ، سليس و زيبا مي نويسيد. وقتي من كتاب شما را خواندم آنقدر مجذوب آن شدم كه علاقه عجيبي به زنبور عسل در درون من به وجود آورد. چطور اينقدر زيبا مي نويسيد؟
نعمت الله شهرستانی: والا ، عشق به مردم و هموطنانم سبب شده است. همان عشقي كه باعث شد پزشكي را رها كنم و كشاورزي بخوانم. براي آنكه از حاصل اينكار ناني براي مردم فراهم شود. آن موقع وضع مردم خيلي خراب بود. حالا وضع بهتر است. تعداد زنبوردارهاي كشور در آن زمان يازده هزار و خورده اي بود. تعداد كندوها 400 هزار و متوسط عسل هر كندو 3 كيلو بود. حالا به من گفته اند كه تعداد زنبور دارها نزديك 60 هزار نفر شده است.
نحل منفرد: هفتاد و چهار هزار نفر آقاي دكتر!
نعمت الله شهرستانی: اوه ، خب اين را منهاي يازده هزار بكنيد و آن تعداد را ضرب در پنج بكنيد چرا كه هر خانواده 5 نفر است.
نحل منفرد: امروز بيش از 300 هزار نفر زندگیشان به وسیله زنبورداری و تولید عسل تأمین می شود.
نعمت الله شهرستانی: اين باعث خوشبختی من است.
نحل منفرد: سلامت باشيد ، شما ويراستار هم داشتيد؟
نعمت الله شهرستانی: خير خودم كتاب ها را ويراستاري مي كردم.
نحل منفرد: آقاي دكتر چرا اين كتاب را هيچوقت رنگي چاپ نكرديد؟
نعمت الله شهرستانی: اين در اختيار ناشر است.
نحل منفرد: احساس مي كنم كه اگر اين كتاب رنگي بشود و جلد محكم تري داشته باشد مفيد تر خواهد بود. زنبوردارها اين كتاب را همراه خودشان سر زنبور مي برند و اگر جلد محکم تری داشته باشد بهتر مي ماند. البته كتاب هاي " از زندگي زنبورها " و " اطلس زنبور عسل " هم بسيار بكر و عالي هستند و احساسم اين است كه اگر زنبوردارها اين كتب را بخوانند با مطالب بسيار مفيدي آشنا مي شوند كه در كار آنها تأثير دارد.خب آقاي دكتر به عنوان آخرين سؤال آيا صحبتي با زنبوردارها داريد؟
نعمت الله شهرستانی: تعداد كندوها در ايران زياد است. طبق آمار موجود ، امروزه ایران از نظر تعداد کندو دومین کشور جهان است و بعد از چین قرار دارد با وجود این متوسط برداشت عسل هم طبق آمار ارائه شده 13 کیلو در هر کندو است که از متوسط برداشت کشورهایی مثل فرانسه یا انگلستان بیشتر است. اگر تعداد کلنی ها کمتر مثلا 2 تا 2.5 میلیون باشد مطمئناً متوسط برداشت عسل از هر کندو بیشتر خواهد شد البته باید تعداد مهاجرت ها بیشتر شود بعلاوه تعداد زیاد کندوها را یکجا جمع نکنند.

تاریخ ارسال : شنبه 18:06 بعد از ظهر , 25 دی 95

منبع : http://www.mellifera.ir

مجله علمی پالیک

برای دیدن این متن در موبایل از این بارکد استفاده کنید

مقالات مشابه